انتخابات تمام شد . او را دیدم .
گفت یادت می آید با هم پاستور قرار گذاشتیم .گفتم مثل یک رویا بود .
گفت قرار بعدی را بگذاریم . گفتم ما پای کاریم ان شاءالله .
گفت ان شاءالله توی قدس همدیگر را خواهیم دید . دست داد ولی دستم شل شده بود محکم گرفت و گفت : مطمئن باش آن روز را خواهیم دید . »
خاطره از جعفر فرجی
سلام بر دكتر مهربان، مظلوم و خستگیناپذیر
